تبليغاتX
فقط برای امروز... شاید فردایی نباشد
فقط برای امروز... شاید فردایی نباشد

شعر... غزل امروز

در دلم جایی برای عشق نیست

رد هر پایی برای عشق نیست

 

رفتنت شاید برای عشق بود

اینکه می آیی برای عشق نیست...

نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 10:38 توسط م...الف| |

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم

قصه ي دنیا به سر می آید و من نیستم

 

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند

کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم

 

خواب و بیداری  خدایا بازهم سر می رسد

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

 

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

 

بعد ها اطراف جای شب نشینی های ما

بوی عشقي تازه تر می آید و من نیستم

 

هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود

روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

 

بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است

"عشق" روزی رهگذر می آید ومن نیستم...

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 12:25 توسط م...الف| |


اگرچه اینجا هوا شمالی نیست

گاهی باران می بارد خیالی نیست

 

هر سیب غزلیست برای رسیدن...

دراین مزرعه سیب میوه ی کالی نیست

 

خوش به حال این روزهایت مترسک!

کلاغی دیگر در این حوالی نیست

 

باز دلم هوای تو میکند این روزها

دراین هوا برای پرواز مجالی نیست

 

کاش باران یک لحظه بند بیاید

این آرزو آرزوی محالی نیست

 

"باران یعنی تو باز خواهی گشت"

تمام حرفها همین بود... سوالی نیست!؟

 

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 13:52 توسط م...الف| |

جا برای من و گنجشک زیاد است

                                 ولی

به درختان خیابان تو عادت دارم...!

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 13:0 توسط م...الف|

آمد کنار پنجره با همان نگاه  همیشگی

با همان چشمهای مست و سیاه همیشگی

 

رقصید گیسوان در باد وباز دوباره پیدا شد

لبخند زیر لب کشیده ی روبراه همیشگی

 

تو را میبیند آنجا چشمهایی بیقرار...

از پشت همان میله های راه راه همیشگی...

 

بربوم خیس پنجره برگها از پی هم می ریزند!

باز روفتگر پیر محل، با همان کلاه همیشگی

 

بی گدار ساعت از لحظه ی دیدار گذشت...

همان ثانیه های داغ، تکیه گاه همیشگی

 

آمد کنار پنجره با همان نگاه  همیشگی

همان ساعت دیدار، همان ایستگاه همیشگی...

نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 17:42 توسط م...الف|

بیا در امتداد این جاده ی خیس ،که برگها می ریزند

به احترام اشکهایش بنویس، که برگها می ریزند...

 

خیابان و تمام نقش هایی که بر پاییز حک می کند!

زرد می شود رنگ این  طرح نفیس، که برگها می ریزند

 

هیچ تا به حال پرسیدی از زیباترین نقاشی غزلها...

راستی اسرار این تصویر "چیس ..."، که برگها می ریزند!

 

نگاه کن تا تمام این ایستگاه متروک شاید ببینی

بین چشمان تو تا این شب خیس، که برگها می ریزند

                                      ***

بیا در امتداد این جاده ی خیس که برگها می ریزند

نقش بازی کن به جای من انیس ، که برگها می ریزند

 

ه... س ی  ن  ا

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 12:38 توسط م...الف|

دوباره چشم ها را بست و به زور خوابيد

مرد غزل... در اتاق نمور خوابيد...

                     ***

مردي شبيه من در خواب پرسه مي زد

وقتي كه زير لايه اي از تور خوابيد

 

از پنجره ي شكسته ماه مهمان اتاق شد

شبي كه باد در كوچه هاي بي عبور خوابيد

 

ماه نشست پهلوي مردي كه عاشقانه،

كنار برگها و كتابهاي قطور خوابيد...

 

بلند شد ماه... با خودش در اتاق قدم مي زد

كنار مبل خسته اي كه آرام و صبور خوابيد 

                         ***

در حياط خانه  سيبي ديگر به شاخه نيست

ماه رفت... در آغوش دختر امپراطور خوابيد

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 11:53 توسط م...الف|

دوباره حس گرفته ام که با خودم قدم بزنم

و خلوت این کوچه ی شوم را به هم بزنم

 

خواستم دوباره شاعر شوم شاید خدا نخواست

که تو را بازهم با قصیده ها رقم بزنم

 

شاید خدا نخواست که با گلهای گیسوان تو

زیباترین قافیه را به روی دفترم بزنم

 

من از سکوت آشنای کوچه همیشه ساکت تر...

چگونه از کلاغ های سیاه شهر دم بزنم؟

                          ***

باز با خودم هميشه راه مي روم و تو... نيستي...

فكر مي كنم دوباره بايد كمي قدم بزنم... 

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 11:42 توسط م...الف|

دیگر برای زندگی دیر است، باور می کنی؟

این دل برای عاشقی پیر است، باور می کنی؟

 

شب گفته بودی عشق را در آسمان پیدا کنم...

چشمش میان گریه زنجیر است، باور می کنی؟

 

حتا درون دفترم دیگر نمی جنبد کسی...

دل با سکوت خانه درگیر است، باور می کنی؟

 

دیگر نگو این خواب را در کوچه ها دزدیده ام!

خوابی دگر در حال تعبیر است، باور می کنی؟

                            ***

اینجا غزل می ماند و صد دفتر و صد خاطره...

چشم از غزل های دگر سیر است، باور می کنی؟؟؟

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 19:0 توسط م...الف|

این روزها وقتی ساعت جار میزند، فکر میکنم تویی که می آیی

و این ثانیه های هرزه را بر دار میزند، فکر میکنم تویی که می آیی

 

این روزها هروقت صدای کلاغهای درون حیاتمان

مثل گنجشکهای شالیزار میزند ،فکر میکنم تویی که می آیی

 

هرگاه با نت های شکسته ی این غزلهای بارانی ام

شیشه ی خیس اتاق گیتار میزند، فکر میکنم تویی که می آیی

 

تمام این روزها پر شده از نبودنت،آنقدر نیستی که حتا

مرگ هم اگر انگشت بر دیوار میزند، فکر میکنم تویی که می آیی...

نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 18:30 توسط م...الف|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت